یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
 
 

تمرین براى ندیدن
مى دانست و نمى دانست. یک جور شهود توى کار بود. مى دانست که الآن آن گلدان مى افتد اما نمى دانست کجا مى افتد. روى سر کى مى افتد. گاهى وقت ها، این دانستن و ندانستن برایش مشکل ایجاد مى کرد. یک بار توى بندرعباس، دویده بود طرف یک کشتى که داشتند یک تراکتور را با جرثقیل گمرک از آن تخلیه مى کردند چون فهمیده بود که چیزى قرار است بیفتد و فکر کرده بود جرثقیل است البته جرثقیل نبود خودش بود که کارگرهاى عصبانى پرتش کرده بودند توى آب!
خب! گاهى وقت ها هم این مشکلات کوچک پیش مى آمد با این همه مشکل بزرگش، ایجاد ترس و بددلى در نزدیکانش بود. همه فکر مى کردند که این آدم، نحس است. هیچ کس به این قضیه فکر نمى کرد که اگر او نبود، لااقل نصف شان در حوادث مختلف کشته شده بودند و نصف دیگرشان، ناقص.
به هر حال، جلوى طرز تفکر دیگران را که نمى شود گرفت. رفته - رفته منزوى شد. دیگر نه کسى پیش اش مى آمد، نه کسى با او رفاقت مى کرد، نه زنگ مى زدند و دعوت اش مى کردند به مهمانى هاى خانوادگى؛ اما این، فقط مشکل او نبود؛ این کارها، آمار مرگ و میر بر اثر حادثه را هم در میان فامیل و دوستان بالا برد. در عرض دو ماه، شش نفر بر اثر سقوط اشیا بر سرشان در دم جان سپردند و دو نفر هم، به دلیل پرت شدن از پلکان، لااقل یک پاشان، دو سانت از پاى دیگر کوتاه تر شد. این منتهاى بدشانسى بود اما باز، همه فکر کردند که بر اثر چشم زخم اوست که این بلاها بر فامیل و دوستان نازل شده است. تصمیم گرفت خودش به این قصه پایان دهد. آن روز، یک عصر دوشنبه بود در مرداد ماه؛ که دعوتم کرد خانه اش. آرام، روى مبل مخملى اش، مخملى قهوه اى سوخته اش نشسته بود. گفت: «به نظرم ‎/‎/‎/ باید تمام اش کرد.» معمولاً توضیح نمى داد اما این بار توضیح داد: «تو که مى دانى! این انتخاب ها هستند که مرز میان مرگ و زندگى اند. یک انتخاب کوچک و بعد، تمام!» از جایش بلند شد. مى توانست به سمت چپ برود. مى توانست به سمت راست برود یا اصلاً مستقیم برود. گفت: «مى دانم انتخاب درستم این نیست.» خواستم بگویم «نه!» اما ...دوباره نشست و انگار چیز سنگینى رویش افتاده باشد، پاهایش بشدت شروع کردند به لرزیدن، به تکان خوردن. چشم هایش ولى باز مانده بودند. با این همه مرده بود. به همین راحتى. به همین سادگى. بلند - طورى که روحش بشنود - گفتم: «رفیق! راه دیگرى هم داشتى. مى گذاشتى سرنوشت برایت تصمیم بگیرد. مى توانستى اراده کنى ...و ...دیگر نبینى.»

 
comment نظرات ()